فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

:::::::::: امـیـــــر محمدِ امـیـــــریِ امـیـــــرکُلایـــــی :::::::::

****
و اما درباره این منِ کمترین همین بس که:
"شعرِ من تصویرِ گویای من است"
و اینجا مجله تصویریِ دست نوشته هایم...
و یا شاید جایی است که سکوت میخواهد
"من "را و یا شاید "ما"را
فریاد بزند!
هرآنکه بخواهد؛میتواند فریاد مرا نقد کند
و اینجا،
سکوتِ خودش را فریاد بزند!

و تو....
و تو ای دوست؛
می ســرایم تو را تا غزل شوی
در می و ساغر و باده حل شوی

و بخاطر تو زنده ام همچنانکه؛
تا هوای ترا من نفس میکشم
می سرایم ترا تا نفس میکشم

****
<< کپی با ذکر منبع بلا مانع است >>

۷ مطلب با موضوع «نو» ثبت شده است

1
از عشق سخن نخواهم گفت
از کم مایگی های یک واژه نخواهم سرود
نخواهم خواند
نخواهم نوشت
خواهم رفت
به یک دشت شلوغ از گوسفند
هم طنین شیهه ی یک اسب جامانده خواهم شد
به زندگانی سلام خواهم گفت
به دریای کاسپی
به شاخاب همیشگی پارس
به روح نمناک جنگل های هیرکانی
که در ژرفای کالبد یک انسان
رخنه میکند
سلام خواهم کرد
صدایم را برای بی نهایتی به نام رشته کوه البرز
سر خواهم داد
آواز خواهم خواند
به ضرباهنگ پژواک کلام خود
گوش خواهم داد
که بهتر از من همدمی برای من نیست.
فردا را گم خواهم کرد
و گذشته را رها
من در امروز زندگی میکنم
از عشق سخن نخواهم گفت
ثانیه هارا
بدون ملغمه ای از هوس،لذت و وابستگی
گذر خواهم کرد
سفر خواهم کرد
به آنجا که جایی نیست
کسی مرا نشناسد
با من از من سخن نگوید
هرگز هرگز
بامن سخن نگوید
غرق خواهم شد در سکوتِ آنها
و سکوت خودم را
بی پروا
خواهم شکست.
امیرمحمد امیری


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۱
امیر محمد امیری

آوای چوپان

غرقِ یک سوتِ بنفش

از دارکوب،

در پسِ جنگلِ رو در رویم.

می شنیدم آرام

تا که لذت ببرم

تا که ساکت کنم این ذهنِ پریشانم را.

من و هم پیمانم

هر دو چوپان هستیم

گرچه از شوکتِ ظاهر

مدرکی داریم چند

از نفهمیدن ها و از ندانستن هامان.

رفیقم

پسرِ خاله ام است

که در دشتِ کنار ِجنگل

غرقِ بلعیدنِ پی در پیِ گوسفندان است

و در این ثانیه های آخرِ شهریور

هر دو با هم

ساکنِ کلبه ی یک کارگزِ روستایی

که مرخص شده از کارش و این بار

ما به جای او

و او به جای ما

-همه از جاه و جلال بیرونیم-.

گرچه پاهامان از چکمه ها

یک-دو اندازه بزرگ ایستادست

اما

های و هومان باهم

که از این حنجره های خسته-مان میخیزد

یکسان است

تا بگوییم

تا بخوانیم

همه انسانیم

و اگر چوپانیم،

همه در چرخه ی بی وقفه ی عمر حیرانیم.


امیر محمد امیری

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۴
امیر محمد امیری


من به این گزاره ایمان دارم

که بدونِ کم و کاست می گوید؛

           "زندگی پرسشِ بی معنیِ شاعر ها نیست"

که در بطنِ یک شعرِ به ظاهر ساده؛

هی بگویند دروغ

     هی بخندند به ما.

زندگی هم نفسِ شیهه ی اسب

     گوشه ی دشتِ شلوغ از گوسفند

زندگی کوششِ یک برهّ ی نوزاد

  به هنگام قیام

زندگی ساده تر از این حرفهاست.

در میانِ خش خشِ مرگِ بهار،

   دل برین زخمِ زمینگیرِ زمان؛

مَسِپار و بنِشین

یکدم آسوده ازین

      یکدم آسوده از آن

جذبِ بی وقفه ی این دلهره ی بی هدفِ ثانیه ها،

غرقِ فریادِ شبِ سرد مشو،

که قسم میخورد این زوزه ی بی حدّ و حصارِ سگِ زرد

   زندگی ساده تر از این شعر است؛

                                   "زندگی جدّی نیست!"

که بگوییم

             که بنالیم

از این همه درد

                     از این همه رنج

که چرا "عشق" مرا حبسِ تو کرد،

                                که چطور چشمِ تُرا مرگ فرو خواهد بست.

امیـــر محمـــد امیـــری

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۴
امیر محمد امیری

 ::به نام خالق هستی ::
.
همه جارا شب شد ...

.
همه جا را شب شد
          آسمان هم خوابید.
خبری نیست ز سرو،
بید و آن لرزش مستانه ی او.
از دوردست ها پیداست،
برگ ها رهگذران خوش این شبهایند.
قاصدک را انگار،
همسفر شد با باد
           کوله بارش بسته،
  سوی آن تپه رها میرود.
خبری نیست ز دشت،خبری نیست ز رود
همه جارا شب شد
کس نداند که کجا؟
کرم شب تاب جدا میرود.
خبری نیست ز شال ، خبری نیست ز کوه
   نغمه ها و جیغ شادانه ی او
 همه جارا شب شد،
                          باران هم بارید.

.
{*شال: معادل مازندرانی شغال در زبان فارسی }
...

___امیر محمد امیری___

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۳۵
امیر محمد امیری

به نام خدا
.
::شعر از زیر و بمم میریزد::
  . 
شعر از زیر و بمم میریزد....
شعر از گوشه ی چشمم می افتد
شعر آبی است روان
در گوشه ی پنهان دلم جاریست
شعر از زیر و بمم میریزد
شعر من حس غریبانه ایست
که در گوشه ی ذهنم
اتاقی دارد
هر چند وقت یک بار
از برای دیدار
شعر از گوشه ی چشمم می افتد...

.

____امیرمحمد امیری____

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۸
امیر محمد امیری

.

:: به نام خدا :: 

.
گهگاهی صدای گرگ می آید....

.

گهگاهی صدای گرگ می آید
شب ها
ماوای تنهای منند
من گرگم
باد سرد از جنگل چه سترگ می آید
در پشت تپه ، روبه روی صخره
گهگاهی صدای گرگ می آید
انسان را انگار،
دشمن ماوا هاست.
این ها همه دنیای منند،
تپه ها دیگر نیست
صخره ها هم تنها.
طعمه ای را دیدم،رهسپار است آرام
گهگاهی با گام های بزرگ می آید.
طعمه شد نزدیک تر، زوزه ها پی در پی
خدایا ! این رسمش نیست
انسان را میگویم
اندک جایی داشتم ، ماوایی داشتم
اینک طعمه ی طعمه شدم
شکار شکار.
دوستان آمدند اما
دیر بود انگار.
صدای تفنگ و چخ چخ فرار،
فرار شکار.
هوا سوزناک بود و زوزه ی یاران،
پایان  پایان.
چشم هایم را بستم
زوزه ای سر دادم
کرکسی گفت آرام،خنده ای بر منقار
گهگاهی صدای گرگ می آید...

.
.
____امیر محمد امیری____

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۴
امیر محمد امیری

::به نام حضرت عشق::
.
.
تو کجایی؟
که در سرمای ناشی از نبودنت
حتی،سایه ها هم یخ زده اند
ای رهگذر مهتاب
ای همنشین نسیم سحری
ای نظاره گر یار از روی تپه ها
چرا نمی آیی؟
تو نمی آیی و من نمی روم،
از این غم خانه ی سکوت....
ای شعمدانی پژمرده ی من
پس کی می شکفی؟
تو کجایی؟
بیا که در تلاطم نبودنت،
بهار هم زودتر خزان شده
تو نیستی انگار، چیزی کم دارم
جز غم  من  فقط  غم دارم....
.
____امیر محمد امیری____
بهار 92

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۳۰
امیر محمد امیری