فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

:::::::::: امـیـــــر محمدِ امـیـــــریِ امـیـــــرکُلایـــــی :::::::::

****
و اما درباره این منِ کمترین همین بس که:
"شعرِ من تصویرِ گویای من است"
و اینجا مجله تصویریِ دست نوشته هایم...
و یا شاید جایی است که سکوت میخواهد
"من "را و یا شاید "ما"را
فریاد بزند!
هرآنکه بخواهد؛میتواند فریاد مرا نقد کند
و اینجا،
سکوتِ خودش را فریاد بزند!

و تو....
و تو ای دوست؛
می ســرایم تو را تا غزل شوی
در می و ساغر و باده حل شوی

و بخاطر تو زنده ام همچنانکه؛
تا هوای ترا من نفس میکشم
می سرایم ترا تا نفس میکشم

****
<< کپی با ذکر منبع بلا مانع است >>

۱۴ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است


نقدی بر منتقدان بی انصاف:

چندی پیش سرگرم خواندن یکی از کتاب های صادق هدایت بودم که یادم میاید خانه یکی از اطرافیانم بودیم. نمی دانم چرا ایشان انقدر روی من حساسیت داشته و دارد(کلا درمورد همه چیز حرف برای گفتن دارد). به هر حال کنار من نشسته و از من پرسید که چه می خوانم! من هم جلد کتاب بوف کور را نشانش دادم که دیدم اخم هایش توی هم رفت و شروع کرد به موعظه کردن که کتاب های این یارو سم است و انسان را به پوچی می رساند و غیره...البته بعد از آن تاریخ  تا امروز من دست کم ده کتاب دیگر هدایت(به علاوه نوشته های پراکنده) را هم خواندم و الان هم بدون هیچ احساس ناخوشایندی دارم در وبلاگم پست میگذارم!


اکنون مقصود  از این خاطره ی کوتاه این بود که بگویم باید پذیرفت که ذهنیت اکثر مردم(و رجاله ها) کتاب خوانی که آشنایی کمی با آثار هدایت دارند(و بیشتر کتابهای شریفه و قدیسه و پندآموز نظیر کیمیاگر آقای کوئیلو میخوانند) متاثر از نحوه ی مرگ(خود کشی با گاز) و زندگی شخصی او هستند. این در حالی است که بیشتر کتاب های هدایت اصلا  نشانی از این مکتب و یا حداقل القای آن به خواننده ندارند. اگر هم یاس و نا امیدی باشد ناشی از فریاد درونی(بنظرم نویسنده میخواهند سکوت خود را فریاد بزند) نویسنده بر سر مردم کشورش است که نمی خواهد آن ها را بدین شکل حقیر و با روحیه ی تسلیم ببیند.

هدایت، زاده ی بحران ها؛

همه ی آنچه که هدایت به آن پرداخته ناشی از عصیان درونی اوست.از زندگی نامه او درمیابیم که او در کودکی،نوجوانی و ابتدای جوانی اش بسیار سربزیر بوده و همیشه سعی میکرده کمتر با عوام و بیشتر با بزرگان همنشین شود،این خصلت هدایت خود نشان دهنده فرار او از بی سوادی ها و نادانی های جامعه ی افراطی و تسلیم شده آنروز است که حتی دامنگیر بزرگان آن دوران  شده بود.دوره هدایت را که در برگیرنده موضوعاتی چون جنگ جهانی دوم،اشغال ایران توسط متفقین،سقوط قاجار،کودتای رضاخانی،قحطی بزرگ میشود را میتوان با دوران حافظ و مولانا که دوران بحرانی فروپاشی ایلخانان مغول است مقایسه کرد.

هدایت هم چون شخصیت ها روحیه تسلیم ندارد و میخواهد سکوت درونی خود را با کارهایی نظیر نوشتن و یا خودکشی فریاد بزند.او  دچار یک عشق مازوخیسمی(=خودآزاری.اشاره به داستان زنی که مردش را گم کرد از هدایت) به مرگ شده و همزمان با هراس از آن برای رسیدن به آن صادق واقعی(=مرگ هرگز دروغ نمیگوید؛نظر صادق هدایت ) یعنی مرگ لحظه شماری میکند.

 

هدایت و نهلیسم،شک گرایی یا مبارزه فرهنگی؟


بنظرم آنچه که هدایت انجام میداد بسیار شبیه رابیندرانات تاگور در هند بود.چراکه تاگور هم عصر او نیز بوده و لابلای آثارش میتوان به نسیان اجتماعی آن زمان و تلاش او در پی اصلاح جامعه و طرز تفکر عوام و رجاله ها پی برد.قصد داشتم با این پست به طور اجمالی به نقد حاجی آقا  بپردازم. اما الان حس می کنم بهتر است درونمایه ی داستان های این چنینی هدایت را بررسی کنم. اصولا داستان هایی از هدایت که رگه هایی از طنز در آن ها مشهود است ، همیشه کمتر از داستان های موفق وی مثل بوف کور و مجموعه های سگ ولگرد  و زنده  به گور مورد توجه قرار گرفته اند. به ندرت شنیده ام کسی درباره ی وغ وغ ساهاب و اهمیت آن در عوض کردن فضای طنز نویسی ایران بحث کند. اگر تا به حال سبک داستانی صادق هدایت در این کتاب (قضیه نویسی) را ندیده و نشنیده اید به شما توصیه می کنم حتما یک عدد کتاب  وغ وغ ساهاب تهیه کنید. تاکید هدایت در این گونه داستان ها و مطالب عموما طنز ، نمایش یک قشر خاص از مردم ایران در آن روزگار ، نمایش افکار پوسیده و خرافی ، و در عین حال پستی روح آن ها و پرداختن آن ها به حقیر ترین اجزای زندگی مادی است. آدم های این داستان ها عموما مادربزگ مادربزرگ های من و شما هستند که به راحتی به حاجی آقای ریاکار و جانماز آب کش محله اعتماد می کنند و ناموس خود را دست او می سپرند. بحث بر سر کوبیدن آخوند و آخوند پرستی نیست ، که اصلا در این داستان حاجی آقای ما آخوند نیست (کما این که هم دست آخوند هم دارد!) بلکه نویسنده فقط می خواهد با خلق یک تیپ به عنوان نماینده ی یک قشر خاص موج سوار و نان به نرخ روز خور ، ایراد های ما ایرانی ها را با صدای بلند بر سرمان فریاد بزند. حاجی آقایی که تز زندگی اش را می توان در یکی از جمله های هدایت در داستان دیگری (قضیه ی خردجال از کتاب ولنگاری)‌ شنید:" هر کس در شد ما دالانیم، هر که خر شد پالان! فقط خدا کند ما در این خر تو خر از چریدن علف نیفتیم!"



وع وغ ساهاپ
وغ وغ ساهاب اثر صادق هدایت

حاجی آقا شخصیتی است که شاید برای بسیاری غریب به نظر بیاید اما بدبختانه نماینده ی گروهی از هم میهنان ما در دوره ای حدود شصت سال پیش  )و چه بسا همین امروز) است. کسی که پدرش تنباکو میفروخته و به خاطر این که آن پدر هم موج سوار قابلی بود! توانست کرور کرور ثروت به جیب بزند. اما این پسر روی پدر را هم در دغل کاری سفید می کند! حاجی آقا ترکیبی است از دروغ و ریا و شهوت و خیانت و فریب، و دردناک این جاست که مردم کوچه و بازار هر وقت او را می بینند می گویند:"چه آدم سلیم و حلیمی!" .اما زمانه قرار نیست این گونه بماند. هدایت به این موضوع باور دارد که جوانانی از جنس جوانک شاعر داستان ، آن قدر فهم دارند که پرده ی تزویر این مرد را پاره کنند و حقایق زندگی این مرد را ، و حرم سرایش را ، و پلیدی هایش را جلوی چشم مردم به نمایش خواهند کشید. آیا نویسنده زیاده از حد خوش بین است؟ بعید می دانم این وصله ها به صادق هدایت بچسبد! اما زمانه به ما چیز دیگری آموخت. آموخت که بساط  تزویر و ریا به این آسانی ها پرچیدنی نیست.

 

بخش آخر داستان برای من سوالات بسیاری به وجود آورد که برخی از آن ها برایم هرگز جوابی نداشت. تصویری از بهشت از دید هدایت! می دانم که هدایت چندان خدا باور نبود و نگاه خاصی نسبت به این موضوع داشت. این برداشت خاص آیا فقط زاییده ی تفکرات خود حاجی آقا و یک رویا بود یا این که نویسنده می خواست بگوید که این بهشت ارزانی همان حاجی آقا ها؟! این که او دربان خانه ی زن مرحومش است و او را هم مثل سگ بیرون می اندازند. این که او از این شغل احساس رضایت می کند و نشان می دهد که او اعتقاداتی دارد استوار تر از کوه و راه پدرسوختگی را حتی در آن دنیا هم بلد است! به نظر من این بخش بهترین بخش این کتاب است کما این که من فصل دوم (معرفی حاجی به خواننده) را هم از قوی ترین قمت های کتاب می دانم که در زمان خودش سبکی منحصر به فرد داشت.

 

حاجی آقا یکی از بهترین نمونه های  شخصیت پردازی در ادبیات پارسی است. او از آن دسته تیپ هایی است که با مهارت پرورده شده و جاودان خواهد ماند. از این دست تیپ های ماندگار در تاریخ ادبیات دنیا کم نداشته ایم و بدون شک مشهور ترین آن ها دن کیشوت میباشد. نمی خواهم بیش از این ها درباره ی این کار شرح دهم ، چرا که کم کم به وادی روایت داستان می افتم و نقد کتاب تبدیل می شود به نقالی آن! متاسفانه حاجی آقا حتی در میان آثار خود هدایت هم اثر مشهور و شناخته شده ای نیست و عموما همان طور که در ابتدای این پست گفتم ، هدایت را با رمانِ  بوف کور اش می شناسند. امیدوارم این تعداد باقی مانده ی کتاب خوان (که نسل شان رو به انقراض است!) در مورد صادق هدایت و آثارش تجدید نظر کنند.


رجاله ها و حاجی آقاهای امروز:


و اما برای نمونه از حاجی آقا ها و رجاله های امروز میتوان از صادق شیرازی نام برد که در افراطگری هدفمند قصد دارد تیشه به ریشه ثبات فرهنگی-مذهبی کشور و مردم زده تا آب سردی بر شعله پیشرفت نسبی تفکر مردم امروز ایران باشد.از نظر من امثال شیرازی یا دارد وظیفه اش را در یک ماموریت سازمان یافته ای اجرا میکند که در رابطه با نشر فوبیای جهانی علیه مذهب حاکم(=شیعه) فضایی سیاسی را برای جولان های فرهنگی ضد ایرانی مانند پان-عربیسم (که خود هدایت نیز با آن مبارزه میکرد) باز کند و یا اینکه مانند رجاله ها و خنزرپنزری های داستان هدایت گول سلام و صلوات و کف و سوت های جاهلانِ دور و برش را میخورد.هر چه که هست شیرازی ها و دوستانش جز ضرر و تخریب چهره ی عینی و مجازی کشور هدف دیگری ندارند(shitteکافیست کلمه =شیعه را  در قسمت تصاویر جستجوگر وارد کنید).امثال او در داخل کشور کم نیستند ولی خوشبختانه میتوان گفت دستشان کم و بیش از مسند ها و مسئولیت های خطیر کوتاه است.


فصل دلتنگی
(تصویری از رجاله ها و حاجی آقاهای امروز)

در ادامه غزل-شِکوه ای از  خودم  به زبان هدایت و بر وزن حافظ که در وصف رجاله(=از نظر من:همان افراطی ها) های زمان سروده شده است را میخوانیم؛


ای شیخ نباشد که،من برده ی دین باشم
هرلحظه بجای عشق درسوگ و غمین باشم

 

در سیــطره ی افــراط از صلح بپرهیزم
بازیچه ی افــــراد و آلــوده ی کیــن باشــم

هی چونکه فلانی گفت دستور چنین باشد
هی آن نــکنم تا من محــبوبِ این باشـم؟؟

در دایره ی اوهــام اخلاق نمیــگنجد
آزده ام و ننــگ است تا فرقه-گزیـــن باشم

کافر همه را چون خود هم کیش بپندارد
مـــن راهِ خدا جویم گر در رهِ چیــن باشــم

نی در طلب جاهم، نی در طلب نامم
همـــنامِ امیرانم کردنــد و حــــزین باشــم

از سمت خزر تا پارس چون شیرِ نگهبانم
در کشور فردوسی عاشــق ترین باشــم

ایرانی ام و با من عشّاق غزل خوانند
هم میهن کوروشم چون درّ و نگین باشــم

این بیرق ظلمت را هرگز نپذیرم من
من نورِ اهــورایی بر روی زمیــن باشـــم

مالِ خودت ای زاهد من این نمیخواهم
تو شیخ مریدان باش من هم همین باشــم!


امیر محمد امیری | پاییز 94

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۹
امیر محمد امیری

.

من نمی فهمم چرا عاشــق شدم

بی هـــوا و با هــوا عاشـق شدم


مــن نمیــدانم چرا حـــس میـــکنم

یـک نفــس،سربه هوا عاشق شدم


بِهــــتَرک بود حالِ من اینـک ولی؛

شــیوه ی دیوانه ها،عاشـق شدم


در غـــزل هایی که "نیمــایی" شدند

من درآن "افسانه"ها عاشق شدم


تا که دیــد در آینه چشـــمم تـو را

صاف و ساده بی ریا،عاشق شدم


هی نپرس از "من" چرا عاشق شدی؟

بهر خوشبختیِ "ما" عاشق شدم

.......

:::: امیـــــر محــــمد امیــــــری ::::

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۳
امیر محمد امیری


.

رفتی و با رفتنت دلهــا پریشان شد عزیز

آسمان چشمهــایم غرق باران شد عزیز


بوتــه های ارغــوانِ قــالـــیِ رویــایِ تــــو

چشم در راه،بیــقرارت،کنجِ ایوان شد عزیز


سالها شــهریورم در انتــظارِ مــهرِ توسـت

سالها پاییزمان،بی تو زمســتان شد عزیز


رفتــی و در انتظارت این دلــم آتــش گرفت

رفتی و از آن زمان،این خانه ویران شد عزیز


گفتمت ای بی وفا راهی ولی عاصی شدم

لحظه های بعدِ تو،درگیرِ عصیـان شد عزیز


لحظه های بعدِ تو درگیرِ عصیان شد ولی؛

زخمِ عشقت شایدم،با مرگ درمان شد عزیز

.

 ||| امیـــر محمـــد امیـــری |||

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۵
امیر محمد امیری


شاعرم! معشوقه ای دلسنگ میخواهم چکار؟

غمزه ی آغشـــته با نیرنــــگ میخواهم چکار؟


ماهـــیِ دلــــمرده ام،در حبــسِ تنــــگِ آرزو

حوض های پُرشده از سنگ میخواهم چکار؟


قــطع کــردی زنــدگی این سمــفونیِ مرگ را؛

دیم دالام دام،دیم دالام،دیم دَنگ میخواهم چکار؟


در گـــذارِ چشـــمت امــا،ای دریــغ از اعتـــنا

ناشیانه نیـــم نـــگاهی تنـــگ میــخواهم چکار؟


طعمه ی آماده را خرچنگ میخواهد چکار؟؟

مرد تیرم عشق را بی جنگ میخواهم چکار؟


عاصــی ام،ایـــن زمـــزمه حــرفِ من است:

شاعرم،تو عاشــقی دلتنــگ میخواهی چکار؟؟

..................

...

 ||| امیـــــــر محمــــــــد امیــــــری |||


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۳۱
امیر محمد امیری


«آدمک»

.

بغضــها بـی رمق و فرصـتِ فریـادم نیست
غصه های دلِ ماتم زده ی مـن کــم نیست

آه از عمقِ نفس ، خیزد و خارج نشود
بیتو میلم به نفس غیرِ همین یکدم نیست

در تبِ عشقِ تو من سوختم و هیچ نگفتم
بر دلِ عاشقِ من جز تو کسی مرهم نیست

با هوس چیدنِ حوا ،بهشت از کف رفت
بعـد ازآن واقــعه جز، آدمــکی،آدم نیست

چه کسی گفته که لاله دلِ معشوق ربود
زینتِ سنگ به جز شاخه ای از مریم نیست

تو که هستی؟از کجایی؟ که دلم را بردی
تو که هستی که شبیه تو در این عالم نیست

به تو گفتم،تو همانی،تا ابد یادت هست
و تو گفتی،آه گفتــی ،که تُـــرا یادم نیست

.................

:: امیـــــــــر محمــّـــدِ امیـــــــری ::

..........

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۸
امیر محمد امیری

دور برگردان


او

:: دورِ برگردان ::

..........

می روم تا مقصدِ تو،گرچه این تــن جـان ندارد
می شوم شاعر ولیکن،بیتو شعر امکان ندارد

می شود پیشـانیِ تو، افـسرِ هنگِ نگاهـت
می شوم شاهنشهی که، گاردِ جاویدان ندارد

گر شود چشمِ تو پنهان،در پسِ پرده ی ظلمت
می شوم من ملحدی که، ذره ای ایمان ندارد

عشق باغی بی فروغ است، یک گلستان آه بیتو
آسمانِ تیره ای که ، لحظه ای بــاران نـدارد

عشق دردی لاعلاج است،لاجرم درمان ندارد
عشق راهی مستقیم است،دورِ برگردان ندارد

..................

....

:: امیـــر محمـــّدِ امیـــری ::

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۱
امیر محمد امیری

    

 

:::: خسته ام ... ::::   


خسته ام!مثلِ یک راننده،که دستش،ظرفِ بنزین گرفته است
و همـچـون بیـمارِ دیابتــی که کمبودِ انسولیــن،گرفته است...

یک جا نشسته ام و تنها به سـادگیِ فرهاد میخندم
 مبـهوتِ عـشقِ شیرینـم کـه جـانِ شیریـــن گرفـتـه است

در این زمانه که کرکس ، ژِستِ شاهین گرفته است
دلم از "اسفَلِ" نگاهــت،تـــا بــه "سافِلــین" گرفتــه است

ببیـن چــه ســاده چشــمانـت گــورم را می کنند
و پیشانیــــت برایــم ، مراســمِ تدفیــــن گرفــــته است

اصلا به جهنم! که دلم گرفته است...شعرم گرفته است
این مصراعِ دردِ من اســت ، که تسکیـــن گرفتـــه است

ای طبیبِ دلِ تنگم،بنشین و برایم "گریه" تجویز کن...
که از مقبولیتِ تزریقِ "مرفین"،دلِ "آسپریـــن" گرفته است

خسته ام ! مثلِ هیاهوی دبستان،زنگِ آخر،نگاهِ معلم
و لبخندش به کودکی که برچسـبِ صدآفرین گرفته است...

.

.

.........
_____امیـــر محمـــد امیـــری_____

................

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۵
امیر محمد امیری

کاش می شد

او...

.

:: کاش می شد ::

.

کاش میشد زندگی میلی به یک رنگی نداشت
این دلِ دیوانه امــا قصدِ دلتنـــــــگی نداشت

کاش می شد ابروانت دائما اخمو نبـــود
گیسوانت با نوازش های من جنگی نداشت

کاش میشد من خیالت را بگیرم در بغل
هر کجا در هر خیابان،منعِ فرهنگی نداشت

در شب اما چشمِ تو یک لقمه ی چربِ من است
می خورم با لذتی که "دیزی سنگی" نداشت

کاش می شد آینه می داد جایش را به من
العجب که رژِ لب هم بی لبت رنگی نداشت

کاش می شد پنجره دائم ترا در قاب داشت
شیشه های بی تو بودن،صاف بود،زنگی نداشت

...........

_____امیـــــر محمــــد امیـــــری_____

......

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۴
امیر محمد امیری