فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

:::::::::: امـیـــــر محمدِ امـیـــــریِ امـیـــــرکُلایـــــی :::::::::

****
و اما درباره این منِ کمترین همین بس که:
"شعرِ من تصویرِ گویای من است"
و اینجا مجله تصویریِ دست نوشته هایم...
و یا شاید جایی است که سکوت میخواهد
"من "را و یا شاید "ما"را
فریاد بزند!
هرآنکه بخواهد؛میتواند فریاد مرا نقد کند
و اینجا،
سکوتِ خودش را فریاد بزند!

و تو....
و تو ای دوست؛
می ســرایم تو را تا غزل شوی
در می و ساغر و باده حل شوی

و بخاطر تو زنده ام همچنانکه؛
تا هوای ترا من نفس میکشم
می سرایم ترا تا نفس میکشم

****
<< کپی با ذکر منبع بلا مانع است >>

سر آغاز

دوشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۳، ۰۲:۰۵ ب.ظ

....



1

جهان را گندِ آدمیزاد برداشته است...

گاهی لحظه ای میرسد؛که میخواهی بلند شوی،بایستی و تمام دنیارا با فریادی به سکوت دعوت کنی.

گاهی دلت میخواهد همه ی دنیا گوش شود،بصدای تو و حرفِ دلت گوش کند.گاهی با خودم فکر میکنم؛کاش میشد مثله راننده ی یک وانت غراضه چی کوچه به کوچه "حرف" به مردم تحمیل کنم.

این کلمات را نمیشود برای مردم گفت،مثلِ این می ماند که از یک مجرم بخواهی قاضیِ پرونده ی خود باشد؛از نظر من مردم خود مجرمانِ اصلیِ پرونده ی من اند.


1


جهان را گند آدمیزاد بر داشته است؛در روزگاری که طبیعت خود با آرامشِ نبودنِ ما گلستان بود،چرا نمی خواهیم باور کنیم که این ما هستیم که روزگارِ او را سیاه کردیم.نه اینکه بگویم از آن دسته آدم های بیکارِ خود روشن فکر بینِ بظاهر طبیعت دوست ام؛نه،ولی باید باور کنیم.

باید باور کرد که آن آدم فضایی های فیلم های علمی تخیلی خودِ ماییم...با چشم های درشت،پیشانی های بلند و دهانِ گشادی-ککه انگار تمامِ عمر را به هرزه گویی پرداخته-زمین را به تسخیر خود درآوردیم.


آیا میشود روزی برسد که بگوییم : "شهر از سکوت پر است "؟؟! نه این آرزویی محال به نام "احساسِ آرامش" است.آرامش چیزی است که بر انسان های چون ما حرام شده است...آرامش همان میوه ممنوعه است.


در تمام عمرم، این چنین احساسِ پوچی نکرده ام؛حس غریبی است،گویی همه ی مردم دنیا دارند فاضلاب توالتشان را روی تو خالی میکنند.انسانی شده ام،پر از نکبت و بی چارگی و یا شاید نکبتی هستم شبیه انسان...


نمیدانم چرا ولی احساس میکنم که از خودم بیزارم.نمی توانم واژه ها را درست به زبان بیاورم .گویی از خردسالی دچار کند ذهنی ِ مادرزاد بوده ام و حالا خدا برای اینکه بتوانم درد و رنج ِ انسان بودن را تجربه کنم اندکی به من شهدِ آگاهی و فهم خورانده است.

از آگاهی متنفرم....


در جهانی زندگی میکنیم که وقایع وحشتناکی همچون "کشتارِ کودکان" در حالِ وقوع است...

جهان را گندِ آدمیزاد برداشته است؛احساس میکنم این جمله مانند آیه ای الهی از طرف خدا بر من نازل شده و هرچه بیشتر آنرا تکرار کنم،بیشتر گناهانم بخشوده میشود.احساس میکنم تمامِ جهان روی دوشِ من است.چه چیز میتواند این حسِ بی همتا، این نکبتِ مقدس را شرح دهد و چه کلمه ای جز "شیدایی "میتواند این مستی بی پایان و این شهوتِ بی حد و حصر را توصیف کند؟؟!چه چیزی میتواند ، این رفتارهای غیره انسانی انسان را شرح دهد؟؟؟؟رفتار هایی که حیوان هم از اقدام به آن خودداری میکند؟؟؟

......
امیر محمد امیری-Amir Muhammad Amiri

.....

شعرِ من تصویرِ گویای من است
من همانم؛ که از آن طرّه غزلها خوانم
.......
 :: امیـــر محمّـــدِ امیــــری  :: زمستان 92 ::

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی