فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

اشعار و نوشته های امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

:::::::::: امـیـــــر محمدِ امـیـــــریِ امـیـــــرکُلایـــــی :::::::::

****
و اما درباره این منِ کمترین همین بس که:
"شعرِ من تصویرِ گویای من است"
و اینجا مجله تصویریِ دست نوشته هایم...
و یا شاید جایی است که سکوت میخواهد
"من "را و یا شاید "ما"را
فریاد بزند!
هرآنکه بخواهد؛میتواند فریاد مرا نقد کند
و اینجا،
سکوتِ خودش را فریاد بزند!

و تو....
و تو ای دوست؛
می ســرایم تو را تا غزل شوی
در می و ساغر و باده حل شوی

و بخاطر تو زنده ام همچنانکه؛
تا هوای ترا من نفس میکشم
می سرایم ترا تا نفس میکشم

****
<< کپی با ذکر منبع بلا مانع است >>


1

ویدیو کشتن یک بی خانمان توسط پلیس آمریکا - آپارات

بهترین دستوری که حاوی معنای عدالت باشد همان مثل قدیم فارسی است :

                                                                   چیزی که بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند . دکتر نصر

::: دورِه گرد :::

.

روی برجِ یه کلان شهره شلوغ؛

دوره گرد ،چشماتو واکن

واسه یک لحظه برو مثله یه پَر؛

خــودتو آروم رهــا کن !
.

دوره گــرد چشــماتو وا کـن

اینجا آزادی فقط مجسمس

میدونی کی پَره پروازتو چید؟

نظمِ دنیا یه جهان پُر از قفس

.

میدونستی دنیــا کدخدا داره؟

میدونستی که جهان یه دهکدس؟

توی این قرونِ وســطای مدرن

حرفِ آزادی نزن، همین و بس !

.

روی برجِ یه کلان شهره شلوغ؛

دوره گرد چشماتو واکن

واسه یک لحظه برو مثله یه پَر؛

خــودتو آروم رهــا کن !

.

توی این دنیای پستِ بی وفا

تویی که ازت نموند یه ردِّپـا

برو تا شروعِ یک رویای سبز

بزار تا تموم شه کابوسه سیا

.

دربیار جامه ی تنگِ عادت و

رابیفت با کـــاروون اطلــسی

رابیفت اگه میخوای باهاش بری

اگه زود نری بهش نمی رسی

.

روی برجِ یه کلان شهره شلوغ؛

دوره گرد ،چشماتو واکن

واسه یک لحظه برو مثله یه پَر؛

خــودتو آروم رهـا کن !

.

 :: امیــر محمـــد امیــری ::

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۸
امیر محمد امیری
1
از عشق سخن نخواهم گفت
از کم مایگی های یک واژه نخواهم سرود
نخواهم خواند
نخواهم نوشت
خواهم رفت
به یک دشت شلوغ از گوسفند
هم طنین شیهه ی یک اسب جامانده خواهم شد
به زندگانی سلام خواهم گفت
به دریای کاسپی
به شاخاب همیشگی پارس
به روح نمناک جنگل های هیرکانی
که در ژرفای کالبد یک انسان
رخنه میکند
سلام خواهم کرد
صدایم را برای بی نهایتی به نام رشته کوه البرز
سر خواهم داد
آواز خواهم خواند
به ضرباهنگ پژواک کلام خود
گوش خواهم داد
که بهتر از من همدمی برای من نیست.
فردا را گم خواهم کرد
و گذشته را رها
من در امروز زندگی میکنم
از عشق سخن نخواهم گفت
ثانیه هارا
بدون ملغمه ای از هوس،لذت و وابستگی
گذر خواهم کرد
سفر خواهم کرد
به آنجا که جایی نیست
کسی مرا نشناسد
با من از من سخن نگوید
هرگز هرگز
بامن سخن نگوید
غرق خواهم شد در سکوتِ آنها
و سکوت خودم را
بی پروا
خواهم شکست.
امیرمحمد امیری


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۱
امیر محمد امیری

آوای چوپان

غرقِ یک سوتِ بنفش

از دارکوب،

در پسِ جنگلِ رو در رویم.

می شنیدم آرام

تا که لذت ببرم

تا که ساکت کنم این ذهنِ پریشانم را.

من و هم پیمانم

هر دو چوپان هستیم

گرچه از شوکتِ ظاهر

مدرکی داریم چند

از نفهمیدن ها و از ندانستن هامان.

رفیقم

پسرِ خاله ام است

که در دشتِ کنار ِجنگل

غرقِ بلعیدنِ پی در پیِ گوسفندان است

و در این ثانیه های آخرِ شهریور

هر دو با هم

ساکنِ کلبه ی یک کارگزِ روستایی

که مرخص شده از کارش و این بار

ما به جای او

و او به جای ما

-همه از جاه و جلال بیرونیم-.

گرچه پاهامان از چکمه ها

یک-دو اندازه بزرگ ایستادست

اما

های و هومان باهم

که از این حنجره های خسته-مان میخیزد

یکسان است

تا بگوییم

تا بخوانیم

همه انسانیم

و اگر چوپانیم،

همه در چرخه ی بی وقفه ی عمر حیرانیم.


امیر محمد امیری

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۴
امیر محمد امیری

دلخوری یک کتاب یا یک شروع؟

خیلی وقته که دلم میخواد احساساتم رو به روی کاغذ بیارم و با وجود سن نسبتا کمم (20 سال)  همیشه دلم میخواست تو این سن یک سری کارهارو انجام بدم که....این سن سن عجیبیه انسان از یک طرف احساس جوونی و انرژی زیادی میکنه از یک طرف احساسات دوران نوجوونی هنوز باهاته و ازت جدا نشده....چیزی که نمیذاره سمت خیلی کارها برم یه ترسه که از دوره نوجوونی بجا مونده و اون ترس بهم میگه تو هنوز خیلی جوونی و اینکار مناسبت نیست یا باید بیشتر تجربه داشته باشی.شاید این ترس درست بگه ولی همون تجربه ثابت کرده که انسان های موفق هیچوقت متوقف نمیشن و هیچوقت به نداشته ها فکر نمیکنن،اونا صرفن راهشونو ادامه میدن هرچند که شکست هارو پشت سر میذارن و این شکست ها تنها زمان رسیدن به هدفشون رو بیشتر میکنه ولی قطعا نمیتونه مانع هدفشون بشه.اونچه که مسلمه اینه که یک انسان موفق باید موفقیت رو باور داشته باشه تا بتونه به اون دست پیدا کنه که این یک اصله و نترس بودن تو دوران نوجوونی و قدرک ریسک پذیری این دوران میتونه به انسان کمک کنه.شاید باشن آدمایی که این نقطه نظر رو قبول نداشته باشن ول در هر صورت فروش بیشمار کتاب های روانشناسی از جمله "راز" بیانگر اینه که انسان ها همواره خواهان راهی برای بهتر شدنن راهی که اونها رو به موفقیت نزدیک تر کنه ..اینه که اونا رو جذب میکنه.


همه دوست دارند کتاب بنویسند و من هم مثل همه.ولی آنچه که مسلم است همه نمیتوانند! بعضی ها حتی با دیدن یک فیلم ادعا میکنند که میتوانند بهتر از نویسنده آن داستان پردازی کنند و به قوله خودشان اگر نویسنده میشدنند پوزه ی این نویسنده های دوزاری را میزدنند.ولی آنچه که واقعیت دارد این است انسان ها تنها به نسبت میزان عملشان از همدیگر متمایز میشوند نه از نوع تفکر و نیت ،زیرا نیت دائما تغییر میکند و انسجام و تداوم ندارد مثلا در زمان عصبانیت ما در درون خود به یک شخص حمله میکنیم ولی پس از پردازش تبعات آن ما تصمیم میگیریم که در عمل این کار را انجام ندهیم چون میپذیریم که این کار عقلانی نیست.

من به شخصه دوست دارم تجربیات خودم را با دیگران در میان بگذارم.مثلا بعد از سرایش یک شعر آنرا برای یکی از نزدیکانم که از شعر سر در می آورد میخوانم و او ایرادات مرا میگرد و به من میگوید که آنهارا اصلاح کنم.انتشار ایده ها و تفکرات با دیگران و به اشتراک گذاشتن آنها به رشد تفکر و نوشته های ما کمک میکند و من به این اصل ایمان دارم.

به قول آقای انیشتین؛  { شخصی میتواند بگوید من مطلبی را خوب فهمیدم که بتواند آن را به مادربزرگش نیز بفهماند }

در پایان میخواهم شمارا به خوانش نه یک کتاب بلکه یک شروع دعوت کنم شاید شما در رشد تفکر و نوشته هایم راهگشا باشید که من ایمان دارم اینچنین است.


دلخوری

لینک دانلود مستقیم نسخه PDF

(لینک بدلیل احتمال قرارداد با یک ناشر فعلا برداشته شده است)

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۷
امیر محمد امیری


نقدی بر منتقدان بی انصاف:

چندی پیش سرگرم خواندن یکی از کتاب های صادق هدایت بودم که یادم میاید خانه یکی از اطرافیانم بودیم. نمی دانم چرا ایشان انقدر روی من حساسیت داشته و دارد(کلا درمورد همه چیز حرف برای گفتن دارد). به هر حال کنار من نشسته و از من پرسید که چه می خوانم! من هم جلد کتاب بوف کور را نشانش دادم که دیدم اخم هایش توی هم رفت و شروع کرد به موعظه کردن که کتاب های این یارو سم است و انسان را به پوچی می رساند و غیره...البته بعد از آن تاریخ  تا امروز من دست کم ده کتاب دیگر هدایت(به علاوه نوشته های پراکنده) را هم خواندم و الان هم بدون هیچ احساس ناخوشایندی دارم در وبلاگم پست میگذارم!


اکنون مقصود  از این خاطره ی کوتاه این بود که بگویم باید پذیرفت که ذهنیت اکثر مردم(و رجاله ها) کتاب خوانی که آشنایی کمی با آثار هدایت دارند(و بیشتر کتابهای شریفه و قدیسه و پندآموز نظیر کیمیاگر آقای کوئیلو میخوانند) متاثر از نحوه ی مرگ(خود کشی با گاز) و زندگی شخصی او هستند. این در حالی است که بیشتر کتاب های هدایت اصلا  نشانی از این مکتب و یا حداقل القای آن به خواننده ندارند. اگر هم یاس و نا امیدی باشد ناشی از فریاد درونی(بنظرم نویسنده میخواهند سکوت خود را فریاد بزند) نویسنده بر سر مردم کشورش است که نمی خواهد آن ها را بدین شکل حقیر و با روحیه ی تسلیم ببیند.

هدایت، زاده ی بحران ها؛

همه ی آنچه که هدایت به آن پرداخته ناشی از عصیان درونی اوست.از زندگی نامه او درمیابیم که او در کودکی،نوجوانی و ابتدای جوانی اش بسیار سربزیر بوده و همیشه سعی میکرده کمتر با عوام و بیشتر با بزرگان همنشین شود،این خصلت هدایت خود نشان دهنده فرار او از بی سوادی ها و نادانی های جامعه ی افراطی و تسلیم شده آنروز است که حتی دامنگیر بزرگان آن دوران  شده بود.دوره هدایت را که در برگیرنده موضوعاتی چون جنگ جهانی دوم،اشغال ایران توسط متفقین،سقوط قاجار،کودتای رضاخانی،قحطی بزرگ میشود را میتوان با دوران حافظ و مولانا که دوران بحرانی فروپاشی ایلخانان مغول است مقایسه کرد.

هدایت هم چون شخصیت ها روحیه تسلیم ندارد و میخواهد سکوت درونی خود را با کارهایی نظیر نوشتن و یا خودکشی فریاد بزند.او  دچار یک عشق مازوخیسمی(=خودآزاری.اشاره به داستان زنی که مردش را گم کرد از هدایت) به مرگ شده و همزمان با هراس از آن برای رسیدن به آن صادق واقعی(=مرگ هرگز دروغ نمیگوید؛نظر صادق هدایت ) یعنی مرگ لحظه شماری میکند.

 

هدایت و نهلیسم،شک گرایی یا مبارزه فرهنگی؟


بنظرم آنچه که هدایت انجام میداد بسیار شبیه رابیندرانات تاگور در هند بود.چراکه تاگور هم عصر او نیز بوده و لابلای آثارش میتوان به نسیان اجتماعی آن زمان و تلاش او در پی اصلاح جامعه و طرز تفکر عوام و رجاله ها پی برد.قصد داشتم با این پست به طور اجمالی به نقد حاجی آقا  بپردازم. اما الان حس می کنم بهتر است درونمایه ی داستان های این چنینی هدایت را بررسی کنم. اصولا داستان هایی از هدایت که رگه هایی از طنز در آن ها مشهود است ، همیشه کمتر از داستان های موفق وی مثل بوف کور و مجموعه های سگ ولگرد  و زنده  به گور مورد توجه قرار گرفته اند. به ندرت شنیده ام کسی درباره ی وغ وغ ساهاب و اهمیت آن در عوض کردن فضای طنز نویسی ایران بحث کند. اگر تا به حال سبک داستانی صادق هدایت در این کتاب (قضیه نویسی) را ندیده و نشنیده اید به شما توصیه می کنم حتما یک عدد کتاب  وغ وغ ساهاب تهیه کنید. تاکید هدایت در این گونه داستان ها و مطالب عموما طنز ، نمایش یک قشر خاص از مردم ایران در آن روزگار ، نمایش افکار پوسیده و خرافی ، و در عین حال پستی روح آن ها و پرداختن آن ها به حقیر ترین اجزای زندگی مادی است. آدم های این داستان ها عموما مادربزگ مادربزرگ های من و شما هستند که به راحتی به حاجی آقای ریاکار و جانماز آب کش محله اعتماد می کنند و ناموس خود را دست او می سپرند. بحث بر سر کوبیدن آخوند و آخوند پرستی نیست ، که اصلا در این داستان حاجی آقای ما آخوند نیست (کما این که هم دست آخوند هم دارد!) بلکه نویسنده فقط می خواهد با خلق یک تیپ به عنوان نماینده ی یک قشر خاص موج سوار و نان به نرخ روز خور ، ایراد های ما ایرانی ها را با صدای بلند بر سرمان فریاد بزند. حاجی آقایی که تز زندگی اش را می توان در یکی از جمله های هدایت در داستان دیگری (قضیه ی خردجال از کتاب ولنگاری)‌ شنید:" هر کس در شد ما دالانیم، هر که خر شد پالان! فقط خدا کند ما در این خر تو خر از چریدن علف نیفتیم!"



وع وغ ساهاپ
وغ وغ ساهاب اثر صادق هدایت

حاجی آقا شخصیتی است که شاید برای بسیاری غریب به نظر بیاید اما بدبختانه نماینده ی گروهی از هم میهنان ما در دوره ای حدود شصت سال پیش  )و چه بسا همین امروز) است. کسی که پدرش تنباکو میفروخته و به خاطر این که آن پدر هم موج سوار قابلی بود! توانست کرور کرور ثروت به جیب بزند. اما این پسر روی پدر را هم در دغل کاری سفید می کند! حاجی آقا ترکیبی است از دروغ و ریا و شهوت و خیانت و فریب، و دردناک این جاست که مردم کوچه و بازار هر وقت او را می بینند می گویند:"چه آدم سلیم و حلیمی!" .اما زمانه قرار نیست این گونه بماند. هدایت به این موضوع باور دارد که جوانانی از جنس جوانک شاعر داستان ، آن قدر فهم دارند که پرده ی تزویر این مرد را پاره کنند و حقایق زندگی این مرد را ، و حرم سرایش را ، و پلیدی هایش را جلوی چشم مردم به نمایش خواهند کشید. آیا نویسنده زیاده از حد خوش بین است؟ بعید می دانم این وصله ها به صادق هدایت بچسبد! اما زمانه به ما چیز دیگری آموخت. آموخت که بساط  تزویر و ریا به این آسانی ها پرچیدنی نیست.

 

بخش آخر داستان برای من سوالات بسیاری به وجود آورد که برخی از آن ها برایم هرگز جوابی نداشت. تصویری از بهشت از دید هدایت! می دانم که هدایت چندان خدا باور نبود و نگاه خاصی نسبت به این موضوع داشت. این برداشت خاص آیا فقط زاییده ی تفکرات خود حاجی آقا و یک رویا بود یا این که نویسنده می خواست بگوید که این بهشت ارزانی همان حاجی آقا ها؟! این که او دربان خانه ی زن مرحومش است و او را هم مثل سگ بیرون می اندازند. این که او از این شغل احساس رضایت می کند و نشان می دهد که او اعتقاداتی دارد استوار تر از کوه و راه پدرسوختگی را حتی در آن دنیا هم بلد است! به نظر من این بخش بهترین بخش این کتاب است کما این که من فصل دوم (معرفی حاجی به خواننده) را هم از قوی ترین قمت های کتاب می دانم که در زمان خودش سبکی منحصر به فرد داشت.

 

حاجی آقا یکی از بهترین نمونه های  شخصیت پردازی در ادبیات پارسی است. او از آن دسته تیپ هایی است که با مهارت پرورده شده و جاودان خواهد ماند. از این دست تیپ های ماندگار در تاریخ ادبیات دنیا کم نداشته ایم و بدون شک مشهور ترین آن ها دن کیشوت میباشد. نمی خواهم بیش از این ها درباره ی این کار شرح دهم ، چرا که کم کم به وادی روایت داستان می افتم و نقد کتاب تبدیل می شود به نقالی آن! متاسفانه حاجی آقا حتی در میان آثار خود هدایت هم اثر مشهور و شناخته شده ای نیست و عموما همان طور که در ابتدای این پست گفتم ، هدایت را با رمانِ  بوف کور اش می شناسند. امیدوارم این تعداد باقی مانده ی کتاب خوان (که نسل شان رو به انقراض است!) در مورد صادق هدایت و آثارش تجدید نظر کنند.


رجاله ها و حاجی آقاهای امروز:


و اما برای نمونه از حاجی آقا ها و رجاله های امروز میتوان از صادق شیرازی نام برد که در افراطگری هدفمند قصد دارد تیشه به ریشه ثبات فرهنگی-مذهبی کشور و مردم زده تا آب سردی بر شعله پیشرفت نسبی تفکر مردم امروز ایران باشد.از نظر من امثال شیرازی یا دارد وظیفه اش را در یک ماموریت سازمان یافته ای اجرا میکند که در رابطه با نشر فوبیای جهانی علیه مذهب حاکم(=شیعه) فضایی سیاسی را برای جولان های فرهنگی ضد ایرانی مانند پان-عربیسم (که خود هدایت نیز با آن مبارزه میکرد) باز کند و یا اینکه مانند رجاله ها و خنزرپنزری های داستان هدایت گول سلام و صلوات و کف و سوت های جاهلانِ دور و برش را میخورد.هر چه که هست شیرازی ها و دوستانش جز ضرر و تخریب چهره ی عینی و مجازی کشور هدف دیگری ندارند(shitteکافیست کلمه =شیعه را  در قسمت تصاویر جستجوگر وارد کنید).امثال او در داخل کشور کم نیستند ولی خوشبختانه میتوان گفت دستشان کم و بیش از مسند ها و مسئولیت های خطیر کوتاه است.


فصل دلتنگی
(تصویری از رجاله ها و حاجی آقاهای امروز)

در ادامه غزل-شِکوه ای از  خودم  به زبان هدایت و بر وزن حافظ که در وصف رجاله(=از نظر من:همان افراطی ها) های زمان سروده شده است را میخوانیم؛


ای شیخ نباشد که،من برده ی دین باشم
هرلحظه بجای عشق درسوگ و غمین باشم

 

در سیــطره ی افــراط از صلح بپرهیزم
بازیچه ی افــــراد و آلــوده ی کیــن باشــم

هی چونکه فلانی گفت دستور چنین باشد
هی آن نــکنم تا من محــبوبِ این باشـم؟؟

در دایره ی اوهــام اخلاق نمیــگنجد
آزده ام و ننــگ است تا فرقه-گزیـــن باشم

کافر همه را چون خود هم کیش بپندارد
مـــن راهِ خدا جویم گر در رهِ چیــن باشــم

نی در طلب جاهم، نی در طلب نامم
همـــنامِ امیرانم کردنــد و حــــزین باشــم

از سمت خزر تا پارس چون شیرِ نگهبانم
در کشور فردوسی عاشــق ترین باشــم

ایرانی ام و با من عشّاق غزل خوانند
هم میهن کوروشم چون درّ و نگین باشــم

این بیرق ظلمت را هرگز نپذیرم من
من نورِ اهــورایی بر روی زمیــن باشـــم

مالِ خودت ای زاهد من این نمیخواهم
تو شیخ مریدان باش من هم همین باشــم!


امیر محمد امیری | پاییز 94

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۹
امیر محمد امیری


من به این گزاره ایمان دارم

که بدونِ کم و کاست می گوید؛

           "زندگی پرسشِ بی معنیِ شاعر ها نیست"

که در بطنِ یک شعرِ به ظاهر ساده؛

هی بگویند دروغ

     هی بخندند به ما.

زندگی هم نفسِ شیهه ی اسب

     گوشه ی دشتِ شلوغ از گوسفند

زندگی کوششِ یک برهّ ی نوزاد

  به هنگام قیام

زندگی ساده تر از این حرفهاست.

در میانِ خش خشِ مرگِ بهار،

   دل برین زخمِ زمینگیرِ زمان؛

مَسِپار و بنِشین

یکدم آسوده ازین

      یکدم آسوده از آن

جذبِ بی وقفه ی این دلهره ی بی هدفِ ثانیه ها،

غرقِ فریادِ شبِ سرد مشو،

که قسم میخورد این زوزه ی بی حدّ و حصارِ سگِ زرد

   زندگی ساده تر از این شعر است؛

                                   "زندگی جدّی نیست!"

که بگوییم

             که بنالیم

از این همه درد

                     از این همه رنج

که چرا "عشق" مرا حبسِ تو کرد،

                                که چطور چشمِ تُرا مرگ فرو خواهد بست.

امیـــر محمـــد امیـــری

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۲۴
امیر محمد امیری


ای سردار


ایرانیِ بی باک، فداکار و با تربیت است. سقراط

::ای سردار::

.
دیرگاهیست که خواهان توام ای سردار
چاکرِِ  لشگر و گردانِ تو ام ای سردار
بی تو این خاک نبود معدنِ آسایش وصلح
دستِ خالیست به دامان تو ام ای سردار
خاکببوسِ قدم و خاکِ کفِ پوتینت
چفیه ی روی گریبان تو ام ای سردار
من مریدی ز مریدان ابر مرد سترگ
زیره ها خورده ز کرمان تو ام ای سردار
غربتِ تربتِ سقا ز چه گریانت کرد؟
نوکرِ ساقیِ عطشانِ تو ام ای سردار
دیدی آن خامشیِ مقبره زهرا را؟
چه توان کرد؟به فرمانِ تو ام ای سردار
همدلِ باقری و باکری و همت و صدر
مخلصِ پیرِ غلامانِ تو ام ای سردار
زیره ها خورده ز کرمان و اگر مازنی ام
خاکِ دروازه ی کرمان تو ام  ای سردار
بنده ی حقم و قربان کسی هم نروم
لیک قربانِ تو قربانِ تو ام  ای سردار
::
چو علی سایهء رفعت به شباهنگامی
عاشقِ آن رخ پنهانِ تو ام ای سردار

::

دینِ من نیست زغرب و زشرق و ز عرب
مسلمِ شیعه ی ایران تو ام ای سردار
تو همانی که ترا غرب خطرناکت خواند
دشمنِ خونی عُدوان تو ام ای سردار
دلِ من همچو دلت در گروءِ مؤلا رفت
پاره ای از دل بریان  توام ای سردار
گیسوانی است مرا مست و پریشان توشد
تاری از زلف پریشانِ تو ام ای سردار
هست پیر تو علی و لشگرت قدسی نام
قدسیِ طالبِ کنعانِ تو ام ای سردار
::
چو منم مادحِ مدحِ علی و آل علی
عمریست که ثناخوانِ تو ام ای سردار
من بسیجی پسرِ مازنیِ کربُبلا
پورِ پرورده ی دامان تو ام ای سردار
طالب قدسم و از سعیِ تو دل خوش کردم
شاکر سعیِ فراوانِ تو ام ای سردار

.......

{تقدیم به سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی و یارانش بابت پاسداری از مرزهای ایران عزیز}

____امیــــــر محمــــــدِ امیــــــری____

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۲
امیر محمد امیری

 خودسوزی جنگل

فیلم نابودی جنگلهای آمازون توسط الوارسازان-آپارات

برای جنگل هایی که هر ساله از دست ما دست به خود سوزی میزنند....

خودسوزیِ جنگل

 

طبق طبق باروت از جنسِ خاکستر

خودسوزیِ جنگل با شعله های تر

 

قدم قدم تا مرگ ،با اره های درد

کی بود که با تردید، رویاشُ آتیش زد

 

بغل بغل بارون تو پاییزِ چشمام

من رویشِ سبزُ از جنگلا میخوام

 

خودکشیِ جنگل پایانه رویامه

صدای مرگِ برگ همیشه همرامه

 

نمیدونم چیشد که جنگلا مردن

نهالای امید، سیاه و پژمردن

 

لالا لالا لالا ، گــلِ بـهارِ مــن

چـیزی نمـونده تا پایــانه کارِ من

 

لالا لالا لالا ، ای شــاخه ی مرده

ترکشِ دردِ تو به قلبِ من خورده

 

بخون تو با شیون ای کنده ی زخمی

امان ازین مردم،با قلبــای سمّی

  

بزن تو با حسرت، سازِ پریـشونی

بگو تو این ظلمت دیگه نمیمونی

 

:: امیـــر محمــد امیـــری ::

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۵
امیر محمد امیری

فصل دلتنگی

                                   

  ___به نام خدای بی خانمان ها___

        ::  

یک پرسه که ترانه شد...     

خیابونه ولیِ عصر صدای مارو میشنوی؟

صدایِ زخمیِ شبِ کارتون خوابا رو میشنوی؟

 خیابونه اصلیِ شهر شبای دلگیری داره

تو قلبِ سنگیِ خودش، زمستونِ پیری داره

::

تو کوچه پس کوچه ی اون

روزا پر از شلوغیه

نمیدونم که چی بگم

شاید شباش دروغیه؟

 

آینده ی مبهمِ اون

نمیدونم که چی میشه

شاهدِ اصلیِ غمش

چنارای کناریشه

 

روزای رنگارنگِ شهر

ماشینای مدل بالا

خورشید که رفت چیزی نپرس

فقط بخواب لالا لالا

 

روزای رنگارنگِ شهر

پر از خوابِ خیالیه

خبر نداره از شباش

نمی دونه چه حالیه

 

تصویرِ یک چنارِ پیر

صدای خاموشِ تبر

آهای آهای تاکسی بیا

منو ازین وادی ببر

 

خیابونه ولیِ عصر صدای مارو میشنوی؟

صدایِ زخمیِ شبِ ،کارتون خوابا رو میشنوی؟

 خیابونه اصلیِ شهر شبای دلگیری داره

تو قلبِ سنگیِ خودش، زمستونِ پیری داره

 

وقتی سرنگِ خالی رو

پیاده روش قدم میزد

از احتیاج به چند سی سی

هوای تازه دم میزد

 

یه ویولن نوازِ پیر

دیدم چشاش کور و سیاس

توی کاسش یه چیزی داشت

یه حنجره از التماس

 

تو دستِ یک بچه ی کار

میشه شکوفه هارو دید

با چند تا اسکناس میشه

گلای لبخندشو چید؟؟

 

بگو کدوم ترانه تا

برابری راهه بگو

بگو که کی تو این خزون

همدمه و همراهه بگو

 

خیابونه اصلیِ شهر

وظیفتو خوب بلدی

که چجوری سکوت کنی

جوابِ ماهارو ندی

 

خیابونه ولیِ عصر صدای مارو میشنوی؟

صدایِ زخمیِ شبِ کارتون خوابا رو میشنوی؟

 خیابونه اصلیِ شهر شبای دلگیری داره

تو قلبِ سنگیِ خودش، زمستونِ پیری داره


  :::: امیر محمد امیری ::::

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۴
امیر محمد امیری

1



زمانی که پول حاکم باشد،

                                             عدالت و آزادی وجود نخواهد داشت.  آلبر کامو

عروسکِ فال فروش

.....

اتل مــَتَل تو متــرو، ســوارِ ریــلِ قــطار

پاشو پاشو عروسک،پاشو نمونی بیکار

اینـــجا هــوا ابـــریه، آدمـــا رنـــگارنــگن

با دســـتای ظریــفِ عروســکا میجنگن

.

ایستگاهه بعدی کجاس؟

آقا یه فال  می خری؟

من و تا کهـــکشـونه

آرزوهـــام مــی بری؟

.

ایستگاهه بعدی کجاس؟

آزادیــه یـا شمــــرون؟

آقـا حواســـت باشــه

جــا نمونه ایســـگاتون

.

قــــطار پر از هـــیاهو

قطار پر از صـــــدا بود

تنها کســی که میدید

اونو فقــــط خـــدا بود


اَتَل مـَـتَل تو متــرو، ســوارِ ریــلِ قــطار

پاشو پاشو عروسک،پاشو نمونی بیکار

اینـــجا هــوا ابـــریه، آدمـــا رنــگارنــگن

با دســـتای ظریــفِ ،عروســکا میجنگن


عروســـکه فال فروش

داره پیـــــاده میشه

با چـــهره ی گریونش

راهـیِ جاده می شه

.

عروســــکه قشـــنگم

چرا چشـــــات گریونه؟

چرا همیـــشه یک بغض

توی گلــــــوت مهمونه؟

.

چـرا نمـــــیشه یکــبار

لبـــهـای تو بخنــــــده؟

ســـــایه ی تاریـــک غم

بــار ِ ســــفر ببنــــده

.

فــالای این دخــــترک

تعبـیــــره زندگـی شه

فـروشِ امـــــروزه اون

فـروشِ بـچـــگی شه

.

اَتَل مـَـتَل تو متــرو، ســوارِ ریــلِ قــطار

پاشو پاشو عروسک،پاشو نمونی بیکار

اینـــجا هــوا ابـــریه، آدمـــا رنــگارنــگن

با دســـتای ظریــفِ ،عروســکا میجنگن

.

____امیــر محمـد امیــری____

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۱
امیر محمد امیری

1

یه احساسه بدی دارم

مثه مردن تو پاییزه

ببین این لحظه ی آخر

چقد واست غم انگیزه

دارم میمیرم و امروز

چه روزه خوبیه واسم

تو این لحظه که زیره پات

داره له میشه احساسم

یه احساسه بدی دارم

ولی گریم نمیگیره

یه حرفایی تو دل مونده

که واسه گفتنش دیره

یه بغضی مثله آشوبه

یه احساسی که مطلوبه

داره میمیره این عاشق

نگو حالش بده: خوبه!

شلوغه خلوتم بیتو

یه چند وقته که حیرونم

اگه باشی تو لیلایی

من عینه قبل مجنونم

بیا یک لحظه با من باش

که بیتو غرقه تشویشم

بیا با من مدارا کن

 که دیوونه تر از پیشم

چه احساسه بدی دارم

ازون لحظه که تو رفتی

بیا برگرد بدونه تو

داره میمیره خوشبختی

یه بغضی مثله آشوبه

یه احساسی که مطلوبه

داره میمیره این عاشق

نگو حالش بده: خوبه!


::: امیــــــر امیـــــری ::: بهمن 93 :::

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۹
امیر محمد امیری

2

.....

منو دعوت به سفر کن

بزار آرامش بگیرم

تو بیا همراهه من باش

تا که تنهایی نمیرم

تو یه این راهه خزونی

یارو همسفر نیازه

تا که شعر قافیه هاشو

پِیِ تنهایی نبازه

آسمون وقتی که نیستی

مثه من همش میباره

انگاری دنیای بیتو 

داره عشق و کم میاره

منو دعوت بسفر کن

اگه راهه پرخطر هست

بیخیاله غم و غصه

نباید به غصه دلبست

تو بیا که مهربونی

قدره این عشقو میدونی

آرزومه که دویاره

تو بیای پیشم بمونی

وقتی نیستی تو کنارم

همه جا حرفه تو میشه

همه میدونن برا من

زندگی بیتو نمیشه

یه سوال تو ذهنه خورشید

یه سوال از جنسه مهتاب

که چرا تو نیستی پیشم

حتی یک لحظه توی خواب

یه جواب ساده داره

این سواله من همیشه

میدونم هیشکی تو دنیا

مثه تو برام نمیشه

تو بیا که مهربونی

قدره این عشق و میدونی

آرزومه که دوباره

تو بیای پیشم بمونی

::: امیـــر محمـــد امیـــری :::

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۹
امیر محمد امیری

برای کوچه های بن بستِ عاشقی...

ازین کوچه که رد میشی 

دلم اون لحظه می گیره

نمی فهمم بدونه تو

چرا این کوچه دلگیره

کناره  پنجـــره دائم

دلم هر لحظه بیتابه

تا وقتی که نیای خونه

چشام اصلا نمیخوابه

ازین کوچه که رد میشی

تمومه غصه ها میرن

تمومه لحظه ها شادن 

هوای عید و میگیرن

دلم تنها تر از قبــله

من از تنهایی بی زارم

من این اشکای سردم رو

از عشقه تو طلبکارم

چقد دلگیره این کوچه

تا وقتی که نیای خونه

اگه بودی میدیدی که؛

دله بی طاقتم خونه

ازین کوچه که رد میشم

هوای گریه میــگیرم

بیاده تو که می افتم

دارم از غصه میمیرم

بیا این آخره قصـــه

من و تا مرگ راهی کن

داره میمیره این کوچه

بیا نامرد یه کاری کن

من اون همسایه ی دردم

که عمرم رو هدر کردم

تمومه لحظه ها رو من

به پشته شیشه سر کردم

ازین کوچه که رد میشی

من از عشقه تو رد میشم

تو فکر کردی نمیتونم؟

منم عینه تو بد میشم

.

::: امیـــر محــمد امیـــری ::: اسفند 93 :::

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۷
امیر محمد امیری

.

من نمی فهمم چرا عاشــق شدم

بی هـــوا و با هــوا عاشـق شدم


مــن نمیــدانم چرا حـــس میـــکنم

یـک نفــس،سربه هوا عاشق شدم


بِهــــتَرک بود حالِ من اینـک ولی؛

شــیوه ی دیوانه ها،عاشـق شدم


در غـــزل هایی که "نیمــایی" شدند

من درآن "افسانه"ها عاشق شدم


تا که دیــد در آینه چشـــمم تـو را

صاف و ساده بی ریا،عاشق شدم


هی نپرس از "من" چرا عاشق شدی؟

بهر خوشبختیِ "ما" عاشق شدم

.......

:::: امیـــــر محــــمد امیــــــری ::::

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۳
امیر محمد امیری


.

رفتی و با رفتنت دلهــا پریشان شد عزیز

آسمان چشمهــایم غرق باران شد عزیز


بوتــه های ارغــوانِ قــالـــیِ رویــایِ تــــو

چشم در راه،بیــقرارت،کنجِ ایوان شد عزیز


سالها شــهریورم در انتــظارِ مــهرِ توسـت

سالها پاییزمان،بی تو زمســتان شد عزیز


رفتــی و در انتظارت این دلــم آتــش گرفت

رفتی و از آن زمان،این خانه ویران شد عزیز


گفتمت ای بی وفا راهی ولی عاصی شدم

لحظه های بعدِ تو،درگیرِ عصیـان شد عزیز


لحظه های بعدِ تو درگیرِ عصیان شد ولی؛

زخمِ عشقت شایدم،با مرگ درمان شد عزیز

.

 ||| امیـــر محمـــد امیـــری |||

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۵
امیر محمد امیری


شاعرم! معشوقه ای دلسنگ میخواهم چکار؟

غمزه ی آغشـــته با نیرنــــگ میخواهم چکار؟


ماهـــیِ دلــــمرده ام،در حبــسِ تنــــگِ آرزو

حوض های پُرشده از سنگ میخواهم چکار؟


قــطع کــردی زنــدگی این سمــفونیِ مرگ را؛

دیم دالام دام،دیم دالام،دیم دَنگ میخواهم چکار؟


در گـــذارِ چشـــمت امــا،ای دریــغ از اعتـــنا

ناشیانه نیـــم نـــگاهی تنـــگ میــخواهم چکار؟


طعمه ی آماده را خرچنگ میخواهد چکار؟؟

مرد تیرم عشق را بی جنگ میخواهم چکار؟


عاصــی ام،ایـــن زمـــزمه حــرفِ من است:

شاعرم،تو عاشــقی دلتنــگ میخواهی چکار؟؟

..................

...

 ||| امیـــــــر محمــــــــد امیــــــری |||


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۴:۳۱
امیر محمد امیری


«آدمک»

.

بغضــها بـی رمق و فرصـتِ فریـادم نیست
غصه های دلِ ماتم زده ی مـن کــم نیست

آه از عمقِ نفس ، خیزد و خارج نشود
بیتو میلم به نفس غیرِ همین یکدم نیست

در تبِ عشقِ تو من سوختم و هیچ نگفتم
بر دلِ عاشقِ من جز تو کسی مرهم نیست

با هوس چیدنِ حوا ،بهشت از کف رفت
بعـد ازآن واقــعه جز، آدمــکی،آدم نیست

چه کسی گفته که لاله دلِ معشوق ربود
زینتِ سنگ به جز شاخه ای از مریم نیست

تو که هستی؟از کجایی؟ که دلم را بردی
تو که هستی که شبیه تو در این عالم نیست

به تو گفتم،تو همانی،تا ابد یادت هست
و تو گفتی،آه گفتــی ،که تُـــرا یادم نیست

.................

:: امیـــــــــر محمــّـــدِ امیـــــــری ::

..........

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۲۸
امیر محمد امیری

دور برگردان


او

:: دورِ برگردان ::

..........

می روم تا مقصدِ تو،گرچه این تــن جـان ندارد
می شوم شاعر ولیکن،بیتو شعر امکان ندارد

می شود پیشـانیِ تو، افـسرِ هنگِ نگاهـت
می شوم شاهنشهی که، گاردِ جاویدان ندارد

گر شود چشمِ تو پنهان،در پسِ پرده ی ظلمت
می شوم من ملحدی که، ذره ای ایمان ندارد

عشق باغی بی فروغ است، یک گلستان آه بیتو
آسمانِ تیره ای که ، لحظه ای بــاران نـدارد

عشق دردی لاعلاج است،لاجرم درمان ندارد
عشق راهی مستقیم است،دورِ برگردان ندارد

..................

....

:: امیـــر محمـــّدِ امیـــری ::

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۱
امیر محمد امیری

    

 

:::: خسته ام ... ::::   


خسته ام!مثلِ یک راننده،که دستش،ظرفِ بنزین گرفته است
و همـچـون بیـمارِ دیابتــی که کمبودِ انسولیــن،گرفته است...

یک جا نشسته ام و تنها به سـادگیِ فرهاد میخندم
 مبـهوتِ عـشقِ شیرینـم کـه جـانِ شیریـــن گرفـتـه است

در این زمانه که کرکس ، ژِستِ شاهین گرفته است
دلم از "اسفَلِ" نگاهــت،تـــا بــه "سافِلــین" گرفتــه است

ببیـن چــه ســاده چشــمانـت گــورم را می کنند
و پیشانیــــت برایــم ، مراســمِ تدفیــــن گرفــــته است

اصلا به جهنم! که دلم گرفته است...شعرم گرفته است
این مصراعِ دردِ من اســت ، که تسکیـــن گرفتـــه است

ای طبیبِ دلِ تنگم،بنشین و برایم "گریه" تجویز کن...
که از مقبولیتِ تزریقِ "مرفین"،دلِ "آسپریـــن" گرفته است

خسته ام ! مثلِ هیاهوی دبستان،زنگِ آخر،نگاهِ معلم
و لبخندش به کودکی که برچسـبِ صدآفرین گرفته است...

.

.

.........
_____امیـــر محمـــد امیـــری_____

................

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۵
امیر محمد امیری

او...

:: بشنو از من ... ::

.

عشق کاری کرده بامن که مغول با ری نکرد
زندگی بامن ولی یک روزِخوش را طی نکرد
سوز و سرمایی که اجباراً تحمّل ، دِی نکرد
بشنو از من چون حکایتها کنم،که نی نکرد!!!

 بد به حال من که باید با خیالت سر کنم

تو بگو آخر چرا ، غم عاشقی است ؟
من که راه و گه چراغم عاشقی است
من گنه کارم ، گناهم عاشقی است
وای بر من گر گناه،هم عاشقی است!

لحظه های بیتو بودن را چطور باور کنم؟

رفتی و با رفتنت دنیا برایم تار شد
این دلِ دیوانه هم از عاشقی بیزار شد
آن غمِ دیرینِ خفته در دلم بیدار شد
آخرش گفتم خدایا عاشقی هم کار شد؟

بی تو من باید بِگِریَم تا جــهان را تَر کنم

باز اما چشمِ تو دست از سرِمن برنداشت
ایزد یکتا برایم تحفه ای بهتر نداشت
او مرا با عشقِ تو تنها کنارِهم گذاشت
آتشی شد شعله ور،که دود و خاکستر نداشت

سنگِ قبری را بشویم،مریمی پَرپَر کنم...

...............

{با تضمینی از دوست بزرگوار سید ایمان زعفرانچی }

{تصویر: جاده جنگلی امیرکلای سوادکوه زمستان 93}

_____امیــــــر محمــّــدِ امیـــــری_____

بهمن 93
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۳۳
امیر محمد امیری

کاش می شد

او...

.

:: کاش می شد ::

.

کاش میشد زندگی میلی به یک رنگی نداشت
این دلِ دیوانه امــا قصدِ دلتنـــــــگی نداشت

کاش می شد ابروانت دائما اخمو نبـــود
گیسوانت با نوازش های من جنگی نداشت

کاش میشد من خیالت را بگیرم در بغل
هر کجا در هر خیابان،منعِ فرهنگی نداشت

در شب اما چشمِ تو یک لقمه ی چربِ من است
می خورم با لذتی که "دیزی سنگی" نداشت

کاش می شد آینه می داد جایش را به من
العجب که رژِ لب هم بی لبت رنگی نداشت

کاش می شد پنجره دائم ترا در قاب داشت
شیشه های بی تو بودن،صاف بود،زنگی نداشت

...........

_____امیـــــر محمــــد امیـــــری_____

......

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۴
امیر محمد امیری